زن دم درگاه بود

  با بدني از هميشه.

  رفتم نزديك:

  چشم، مفصل شد.

  حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

  سايه بدل شد به آفتاب.

  رفتم قدري در آفتاب بگردم.

  دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

  رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،

  تا وسط اشتباه هاي مفرح،

  تا همه ي چيز هاي محض.

  رفتم نزديك آب هاي مصور،

  پاي درخت شكوفه دار گلابي

  با تنه اي از حضور.

  نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.

  حيرت من با درخت قاتي مي شد.

  ديدم در چند متري ملكوتم.

  ديدم قدري گرفته ام.

  انسان وقتي دلش گرفت

  از پي تدبير مي رود.

  من هم رفتم.

  رفتم تا ميز،

  تا مزه ي ماست، تا طراوت سبزي.

  آنجا نان بود و استكان و تجرع:

  حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

  باز كه گشتم،

  زن دم درگاه بود

  با بدني از هميشه هاي جراحت.

  حنجره ي جوي آب را

  قوطي كنسرو خالي

  زخمي مي كرد.

                  سهراب سپهري

 

 

 

/ 3 نظر / 8 بازدید

...

آرمان

فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست

غزل

واي ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !!!!!!! اين يکی ديگه کيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو رو خدا اسمتون رو بنويسين