بعد از مدتها تحقیق و بررسی به یک چیز ناشناخته و دست نیافتنی رسیدم:
الله و دیگر هیچ...
چه آرامش عجیبی.
-------------------------------------------------------------------------------------
برای جلوگیری از برداشتی متفاوت باید بگم که منظور از الله در اینجا فقط اسم الله
در بین اسمها و صفات خداست.
معشوق من
...
بر ساقهاي نيرومندش
چون مرگ ايستاد
...
معشوق من
گويي ز نسل هاي فراموش گشته است
معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم ناگريز صريحي دارد
او با شكست من
قانون صادقانه قدرت را تاييد مي كند
...
او وحشيانه آزادست
...
معشوق من
همچون خداوندي، در معبد نپال
گويي از ابتداي وجودش
بيگانه بوده است
...
معشوق من
انسان ساده اي ست
انسان ساده اي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانة يک مذهب شگفت
...
پنهان نموده ام
...
( براي محمد رضا لطفي عزيز )
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
كه بياني چو بيان تو ندارد سخنم
ره نگردان و نگه دار همين پرده ي راز
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل غمديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هماواز پراكنده شدند
آه از اين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان در فكنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد؟
من ز بي همنفسي ناله به دل مي شكنم
بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم
ه.الف.سايه